يادداشتهاي يه فراري

پرواز 14 خرداد

جمعه 10 خرداد 1387 ساعت 6:39 عصر
نه  خيلي دورتر ها

يه پيري  بود و با  يه عالمه مريد

اين پيرمرد با اون مريداش کار بزرگي رو به سرانجام رسوندن

سالها گذشت



پيرمرد  رفت .آخه اونم مريد يکي ديگه بود .خوب مريد و شاگردي  هم بود .  

وقتي پيرمرد رخت سفر رو تنش کرد ، مريداش موندن تک و تنها  

باورشون نميشد آقاشون رفته ...اما رفته بود ...

گذشت ......باز هم روزها گذشت............گذشت و گذشت

فقط اون شاگردا و اون مريدا موندن

ü      خيلي هاشون يادشون رفت همه چيز رو .حس کردن از بقيه عقب افتادن . پس رفتن که تلافي کنن عقب افتادگي ها .....

ü      خيلي هاشون هر کاري خواستن کردن و گفتن ما مريد اون پيرمرديم ، اما کي پيرمرد اين کار ها رو ميکرد !!!!

ü      بعضي هاشون  تو تنهايي نشستن . آخه ديگه بدون پيرمرد نمي تونستن . نمي توستن ......تحمل نداشتن ....نمي تونستن ببينن چطور زحماتشون داره از بين ميره .........پس نشستن،نشستن به ياد پيرمرد و انتظار ديدنشو کشيدن پيش اون معبود اول و آخر

ü      بعضي ها هم داد زدن که بابا،يادتون نره استادمون  چي گفت ، آرمان هاش يادتون نره ، فکرش يادتون نره ، اما صداشون به گوش کسي نميرسيد

آخه دنيا خيلي شلوغ بود...خيلي ........

هرچند هنوز هم خيلي ها مديون اون پيرمرد هستند ...خيلي خيلي..........

اما کاش اون مريدا واقعا مريد بودن ...کاش آخرتشون رو فداي دنيا نميکردن....کاش جاه و مقام اونا  رو از گذشتشون جدا نميکرد..........

و گرنه اون پيرمرد  نه هيچ وقت فراموش ميشه و نه از استادي و عظمت وجود پربرکتش چيزي کم  ميشه .
فقط بايد متاسف ماند و بود که بعضي ها همه چيز را با حرکات و رفتارشان زير سوال ميبرند ..


جاويد باد و روحش شاد ....

  • کلمات کليدي : ندارد
  • نوشته شده توسط : يه فراري | نظرات ديگران [ نظر]


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

    يوسف!!!
    پرتقال خوني
    دعاي من(پرتقال)
    پرتقال کال!!!
    [عناوين آرشيوشده]